بخش نوزدهم رمان < ديوانه ی مقدس > romanonline_19
نکته ی خیلی مهم : تا حل شدن مشکل پرشین بلاگ برای دسترسی به آرشیو و قسمت های قبلی در هر یک از موتور جستجو های معتبر با نوشتن عبارت romanonline سپس آندرلاین شماره قسمت مورد نظر به آن دسترسی پیدا خواهید کرد . سپس روی لینک مورد نظر نشانی .com را به .ir تبدیل می کنیم .
به طور مثال :
در گوگل جستجو می کنیم romanonline_12 یعنی قسمت دوازهم رمان دیوانه ی مقدس
http://romanonline.persianblog.ir/1386_1_4_romanonline_archive.html
http://romanonline.persianblog.ir/1386_1_4_romanonline_archive.html
- « تکون نخور ، خیلی آرام و راحت بشین سر جایت . »
حتما یک بازی جدید شروع شده بود ؛ خودم را لوس کردم و گفتم :
- « باز دوباره چیه ؟ قرار لامپ تصویرم بریزه بهم ؟ »
خواستم از جایم بلند شوم که دنیر سرم فریاد زد :
- « گفتم : بشین سر جات و اصلا تکون نخور ، ... »
قبل از اینکه ادامه ی حرف دنیر تمام شود ، در پشت پای نیمه برهنه ام احساس درد شدیدی کردم وقتی دنیر استادانه سرماری که مرا گزیده بود ، از پاهایم جدا کرد و به من نشان داد ؛ تازه فهمیدم چه اتفاقی برایم افتاده است شوکه شده بودم ، نمی توانستم کوچک ترین حرفی بزنم اما دنیر بی توجه به من در کمال خونسردی ، گویی هرگز اتفاقی نیفتاده است ؛ مار را به طرفی پرت کرد و خود خم شد و بند کفش کتانی اش را در آورد و پاچه شلوارم را بدون اینکه تماسی به بدنم داشته باشد تا کرد و سپس بند کفشی که باز کرده بود را کمی بالاتر از محل مارگزیدگی محکم بست ، طوری که زهر مار بالا نرود و خونم را آلوده نکند ، من از شدت بهت زدگی و وحشتی که از این اتفاق پیدا کرده بودم ؛ فقط به یک تماشاچی مبدل شده بودم ؛ دنیر از جیب شلوارش یک عدد چاقوی چند کاره ی مسافرتی سوئیس ورنی خوشگل درآورد از همان هایی که ده – بیست تا وسیله را کنار هم خیلی قشنگ جا سازی کردن ؛ دنیر چاقوی سوئیس ورنی اش را باز کرد ، رو به من کرد و لبخند امیدبخشی به من زد و چند ثانیه ای به چشمان من که به خاطر اشک های ناشی از درد پاک تر شده بود ، خیره شد و گفت :
- « ثمر جان ، قبل ز اینکه فکرش را بکنی خوب می شه ؛ این نیز بگذرد ، مطمئن باش این نیز بگذرد . »
من همچنان برایم جالب بود که یک نفر چطور در سخت ترین شرایط بحرانی می تواند اینقدر به اعصاب خود مسلط باشد و دم از معنویت بزند و به کوشش خود برای آموزش اصول بهتر زیستن به دیگران ادامه دهد . دنیر سرش را پایین انداخت و با نگاهش جای گزیدگی را روی پوست پاهایم پیدا کرد و در عین ناباروری من ، از رابطه ای که بین چشم های من و او ایجاد شده بود ، سوء استفاده را کرد و با چاقواش یک شکاف سطحی یکی دو سانتی متری روی پایم ایجاد کرد . وقتی صدای فریاد ناشی از درد پارگی پوستم بلند شد او انگشتانش را بین انگشتان من محکم کرد ، چشمکی به من زد و به آرامی خم شد و شروع به مکیدن زهر از شکاف ایجاد کرده روی پوستم کرد ، او ذره ذره زهر مار را از وجود من می دمید و از دهانش خارج می کرد ؛ وقتی که عشق و علاقه دنیر و به خطر انداختن خودش را به خاطر خودم دیدم ناخودآگاه خم شدم و سر او را که روی پاهایم قرار داشت را بوسیدم و این برای اولین بار بود که او هیچ گونه مقاومتی نکرد .
پس از بوسیدن دنیر ، بقدری آرام شده بودم که دیگر هیچ دردی را در پایم احساس نمی کردم اما با این حال او زیر بغلم را گرفت و به آرامی به سمت ماشین برد تا زخمم را پانسمان کند . او مانند پرستاری حرفه ای زخم را پانسمان کرد ، روی زخمم مرهمی گیاهی مالید که به گفته ی خودش آن را از هند آورده بود و خاصیت جادویی داشت که باعث می شد جای زخم روی پاهایم نماند .
چطور می توانستم باور کنم این موجود مغرور و نسبتا خشن که حتا من را از گفتن کمترین کلامی محروم می کرد ، به خاطر من ، خود را به خطر بیندازد و از زهری بمکد که ممکن است آخرین مزه ای باشد که آن را می چشد . او با آرامش و عشق پنهان فوق العاده ای که داشت من را محکوم کرده بود به عاشق شدن نسبت به او ؛ آری من دیگر پذیرفته بودم که باید عاشقش باشم و به او اعتماد کنم .
دنیر مرا مصمم کرده بود که مانند او شوم و این راه معنویی را که به معنویی بودنش دیگر ذره ای هم شک نداشتم به پایان برسانم ؛ من چطور می توانستم مانند او شوم ؟ چطور می توانستم مانند او این قدر خونسرد باشم و به اعصاب خود مسلط شوم ؟
دنیر مرا به داخل ماشین هدایت کرد و خود به پشت تپه ای که مار مرا گزیده بود رفت ؛ پس از اتفاقات بوجود آمده دیگر نگران این نبودم که او باز مرا ترک کند ، پس به او اجازه دادم که برود و او پس از چند دقیقه با یک دسته ی بزرگ گل های خوشه ای سه پره ای سرخ رنگ بازگشت و به من هدیه داد ؛ عشق و آرامش نهایت احساسی بود که می توانستم داشته باشم .
- « دنیر وقتی مار من را گزید ، تو انگار منتظر این لحظه بودی ، هیچ گونه نگرانی نداشتی ، آیا دلیل خاصی داشت یا باید باز هم صبر کنم تا مشخص بشه ؟ »
- « آره ، منتظر بودم تا قانون دوم را خو ب یاد بگیری ، زیاد فکرت و مشغول نکن ، خیلی از اتفاقات باید پیش بیایند تا ما چیزهای بیشتری یاد بگیریم ، همین »
و بعد دنیر قانون دوم را برایم واژه به واژه خواند :
2. قانون پذیرش و بردباری
شخص و خانوادش باید تحمل هرگونه سختی اجتماعی و مشکلات ناگهانی ( هر چند بد و ناپسند ) را داشته باشد . بردباری شما در کنترل نفس تان از مهم ترین عوامل شناخته شده به شمار می آید . بردباری شما در مقابل مشکلات باعث همبستگی است و سبب پیشرفت سریع شما می شود . در نهایت افراد صبور قادر به جذب ، نگهداری و به کاربردن نیرو و انرژی جهانی ، به نحوی بسیار ساده و آسان خواهند بود .
تازه متوجه شده بودم این خونسردی فوق العاده و اذیت کننده از کجا سرچشمه می گیرد و دنیر چگونه می تواند در عین آرامش داشتن و سکوت کردن بزرگ ترین آموزش های اصول اولیه معنویت را به من بدهد . من همچنان به سفری ادامه می دادم که گریزی از آن نبود . سفری که نه تنها باعث پیدا کردن جوابی برای سئوال هایم نشده بود بلکه لحظه به لحظه حجم سئوال های بی جوابم اضافه هم می کرد .
پس از شنیدن قانون شماره ی دو عزم را جزم کرده بودم که به تک تک نکاتی که در قوانین به آن اشاره شده عمل کنم تا در نهایت به گروه آگاهان به پیوندم و تا قادر به کاربردن انرژی جهانی شوم . اما این شروع فصل آرامش من نبودن چون دنیر در عین ناباوری مرا به فادلی شبانی کور سپرد .
این داستان ادامه دارد ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٠ ب.ظ توسط rubenghanipour
يادداشت پيش از داستان بخش نوزدهم romanonline_19.1
درود مردم جهان
در هر هنگامی که هستید خوش باشید .
- نکته ای برای گفتن ندارم بجز اینکه امیدوارم دوباره داستان رو پیگیری کنین .
- این که من این همه مدت نمی نوشتم فقط مشکل سهمیه بندی بنزین بود ، من آسایش روانیمو از دست داده بودم ، البته به خیلی جاهام شکایت کردم و در نهایت قرار براین شد از طرف صنف رمان نویس های آن لاین با عضویت تک نفری خودم برای من هم کارت سوخت اضافه صادر کن ، البته اینکه به کجا صادر می کنن هنوز به من هم نگفتن ولی عوض مشکل حل می شه و من همچنان برای نوشتن و طول دادن داستان بهانه دارم .
- من استاد گند زدنم و از اون دسته از آدم هایی که مثه گل تو خر می می مونن در آخر این قسمت می بینین که من چطور به یک خود سوزی خودآگانه دست زدم تا شاید بازم داستان نویسم دچار تاخیر بشه ، ...
- جون مادرتون از خود خدا بخواین که از خداش بخواد من فرق بین جسارت و حماقت رو بفهمم .
- همین . ذره ذره ی احساسم فدای همتون . خوش باشید .
- پدرود . روبن غنی پور .
- تا آینده .
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۳ ب.ظ توسط rubenghanipour
